!-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> شعر نو زیبا



























شعر نو زیبا

بهترین شعر ها


طب سوزنی عجیبی ست
مرور خاطراتت
تمام سوزن ها یک جا
در قلب آدم فرو می رود

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 14:4 توسط بهناز|

قبله ام کج نیست

نیم رخش را دوست

دارم...

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 13:54 توسط بهناز|

اگر به دنبال آن کسی هستید که زندگی شما را تغییر دهد

نگاهی به آیینه بیندازید …

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 13:50 توسط بهناز|

 

حکایت زندگی ما شده مثل دکمه ی پیراهن. . .
اولی رو که اشتباه بستی تا اخرش اشتباه میری. . .
بد بختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به اخرش

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 12:50 توسط بهناز|

 

هیچ چیز جز تو کام نمی آورد.شرط میبندم
کس مقابلت دوام نمی آورد شرط می‌بندم
هیچکس برای مرغ گرفتاردر بند و زندانی
ریسمان و دام نمی آورد شرط می‌بندم
نقض میکنم ...و مطمئنم. که دیگر این قانون نیست
عشق با خودش حرام نمی آورد..شرط می‌بندم
هر کسی که بست حلقه ی گیسوی یار به دست
در اسارت دوام نمی آورد..شرط می بندم
مست میکند مرا لب انگوری ات ..ای شراب ناب
ساقی اما چنان تو جام نمی آورد..شرط می‌بندم
من اسیر چشمهای توام حلقه در گوش خواهم کرد
مثل تو کسی غلام نمی آورد..شرط می‌بندم
در تو حل شده تمامی من...مثل دریا ویک قطره
آنچنان که کس به خاطر نمی آورد..شرط می‌بندم
هیچکس برای عشق دلش نمی طپداحترامش رفت
احترام،احترام نمی آورد شرط می‌بندم
عشوه های تو نظیر ندارد درین شهر..
پیششان خدا..دوام نمی آورد..شرط می‌بندم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 12:39 توسط بهناز|

زیبایی
آنقدر که می ترسم
عاقد
خطبه عقد را به نام خود بخواند

 

 

 
نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 12:31 توسط بهناز|

گاهی قبل از رفتن

قبل از به زبان آوردنِ

خداحافظ

چشمانت را ببند

به لحظه هایتان

به خنده هایتان

به دعوا و بچه بازی هایتان

به بی حوصلگی ها و بعد دلتنگی هایتان

به حسودی هایِ عاشقانه تان

به لحظه هایتان

فکر کن !

اگر لبخندی رویِ لبهایت آمد

اگر دلت برایش بی تابی کرد

اگر فکرِ دستهایش مجنونت کرد

یک قدم به عقب بردار

نگاهش کن

:بگو

راستی . . فردا با هم قرار همیشگی

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 23:22 توسط بهناز|

 

مشکل از تو نبود

 از من بود

 با کسی حرف میزدم

 که سمعک هایش را

پیش دیگری جا گذاشته بود

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:34 توسط بهناز|

 

بعضی ها به دردِ هم نمیخورند

ولی تا میتوانند به هم درد میخورانند

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:29 توسط بهناز|

 

آرام بگیر در پوستت،هی با توام...

اگر آرام نگیری دیگری آرام میگیرد ازدریدن پوستت...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:23 توسط بهناز|

 

گاهی باید ذهنمان را مزه مزه کنیم...

شاید آشی را که برای خودپخته ایم...

آن چیزی نباشد که میخواستیم

...

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:19 توسط بهناز|

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ‚ نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری

به بهاری دیگر

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:12 توسط بهناز|


  ناز تو و نیاز تو ، شد همه دلپذیر من
ناز تو دلپذیر شد ، هستی نا گزیر من

جز تو هوس نمی کند ، گویه ی کس نمی کند
دم ز تو می زند همین ، خوی بهانه گیر من

اینک و آنکم دگر ، از تو شده است بارور
آه که بی تو شد هدر ، پار من و پریر من

ای به منِ گرفته خو ! بی تو به کار جست و جو
خود نرود به هیچ سو ، دست و دل اسیر من

به هر چمن رسیده ام ، از تو نشان ندیده ام
تو در کجا شکفته ای ، ای گل بی نظیر من ؟

من همه با تو راستم ، چشم تو گفت و خواستم
خواستی و جسور شد ، خواهش سربه زیر من

چشم گلاب خانه ات ، مشک رها به شانه ات
نافه ی آهوانت ، قافله ی عبیر من

به هر کجا می گذرم ، به هرکسی می نگرم
عکس تو قاب می کند ، آینه ی ضمیر من

کوکبیان چشم تو ، طاق هزار کوکبند
باغ معلق شب اند ، خم شده بر کویر من

عشق تو بود و شعر ما : یک وطن و دو پادشا
گفتم شان که از شما ، تا که بود ، امیر من ؟

پاسخ من از آن میان ، عشق تو داد و گفت : هان
سینه ی تو سریر او ، سینه ی او ، سریر من ..



نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 20:38 توسط بهناز|

 

تصویر مرا قاب کن
تا میان چهار چوب بمانم
تا همیشه ..
و بیاموزم که مرز برای گذر نیست
برای نرفتن است ..

:::

سالهاست
که از جزیره ای متروک
نامه ای را در بطری روانه آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی ..
گاهی فکر می کنم
کسی می آید
و با همان شیشه برایم شراب می آورد ..
 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 20:10 توسط بهناز|

 

تو مي نوشتي روي شيشه

آن نامه هاي سرخ تبدار!

من مي نوشتم پاسخت را

اما فقط بر روي ديوار!

گل مي نشاندي روي شيشه

من شعر مي خواندم برايت

آهسته مي خواندي مرا باز

من گريه مي كردم بیادت

دل مي كشيدي روي شيشه

دل مي كشيدم روي ديوار

تو منتظر از پشت شيشه

من منتظر آن سوی ديوار

وقتي كه باران محو مي كرد

شعر مرا از روي ديوار

يك بوسه از تو روي شيشه

يك بوسه از من روي ديوار

وقتي كه مي خنديد خورشيد

عشق تو بود آنسوی شیشه

نقش مرا ترسيم مي كرد

دستان تو بر روی شیشه

من لمس مي كردم غمت را

هر چند بودم پشت ديوار

یک قطره اشكت روي شيشه

با سايه هاي درهم و تار

آخر نوشتي روي شيشه

مشتي بزن برروی ديوار

سنگي بزن برقلب شيشه

من هم نوشتم روي ديوار

بايد فرو ريزد از اين پس

اين شيشه ها و سنگ و ديوار

باران خوشبختي ببارد

بر لحظه هاي سبز ديدار

ورنه فقط اسمي بماند

از قصه ي اين يار و دلدار

آنهم فقط بر روي شيشه

آنهم فقط بر روي ديوار...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 22:48 توسط بهناز|

 

برایم گریه کردی باز پیداست

صدای هق هقت را میشناسم

میان ناله های پشت دیوار
 
عاشقانه گفتنت را میشناسم

مخواه پنهان کنی از من غمت را

سکوت نامه ات را می شناسم

دلت در حسرت پایان هجر است

دل شوریده ات را می شناسم

تمام سال و ماه وهفته و روز

غم دیرینه ات را می شناسم

نمی خواهی مرا غمگین ببینی

نگاه عاشقت را میشناسم

ولی از من مپوشان درد خود را

که راز سینه ات را می شناسم

مپوشان سرخی چشمان خود را

غروب دیده ات را می شناسم

دوباره گریه کردی مثل هر شب

نگو نه عادتت را می شناسم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 17:57 توسط بهناز|

 

ﺑﻪ ﺭﺳﻢ ﺻﺒﺮ ، ﺑﺎﯾﺪ ﻣَﺮﺩ ﺁﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

اگر مرد است ﺑﻐﺾ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮔﯿﺴﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺩ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥﺗﺮ

ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

عصای دست من عشق است ، عقل سنگدل بگذار

که این دیوانه تنها تکیه گاهش ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺍﻭ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ

ﺧﺪﺍ ﺩﻟﺒﺴﺘﮕﺎﻥ ﺭﻭﺳﯿﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ

ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﭼﺸﻢﻫﺎﯾﺶ ﺗﯿﺮﺑﺎﺭﺍﻥ ﮐﺮﺩ ، ﺗﺴﻠﯿﻤﻢ

ﺑﮕﻮﯾﯿﺪ ﺁﻥ ﮐﻤﺎﻥﺍﺑﺮﻭ ﺳﭙﺎﻫﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393ساعت 0:34 توسط بهناز|

 


باز هم تسبیح بسم‌الله را گم کرده‌ام
شمس من کی می‌رسد؟ من راه را گم کرده‌ام

طره از پیشانی‌ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده‌ام

در میان مردمان دنبال آدم گشته‌ام
در میان کوه سوزن، کاه را گم کرده‌ام

زندگی بی‌عشق شطرنجی‌ست در خورد شکست
در صف مُشتی پیاده، شاه را گم کرده‌ام

خواستم با عقل راه خویش را پیدا کنم
حال می‌بینم که حتی چاه را گم کرده‌ام

زندگی آن‌قدر هم درهم نبود و من فقط
سرنخ این رشته‌ی کوتاه را گم کرده ام

علیرضا بدیع

   

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 1:15 توسط بهناز|

 

 

آماده و عریان و آرامم ... نترس از من

این تخت ِ تشریح است.. اول سینه‌ام لطفن

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش

نزدیک‌تر بوده به من تیغ از رگ گردن

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393ساعت 0:54 توسط بهناز|

این قدر در زندگی به هم طعنه نزنیم.


آدم‌ها، همیشه حالشان خوب نیست.


آدم‌ها گاهی شریکشان، بچه‌هایشان، کارشان، روزهای خوبشان، 


زندگی‌شان را طلاق داده‌اند.


نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 18:26 توسط بهناز|


   I see the moon between u eyes 


and stars between u hands

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393ساعت 16:31 توسط بهناز|


 به قلبم دستور دادم


  آرام بزند


  وقتی نامت را می برند


  اما حقیقت این است


  من فرماندار خوبی نیستم.



نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 22:41 توسط بهناز|


سرخی لبانت

نایاب ترین ماهی اقیانوس

و من کو سه ای که

بوی خون را خوب می شنود.

(شهریار شفیعی)

نوشته شده در چهارشنبه ششم فروردین 1393ساعت 0:11 توسط بهناز|

سال نو مبارک
نوروز با وجود گلهایی چون شما زیباتر است.
نوروزتان پیروز
هر روزتان نوروز
سالتون پر از شادی و خوشدلی



نوشته شده در سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 23:21 توسط بهناز|

                                          خودت برایم بلیط قطار گرفتی                                          

                                      

خودت چمدانم را بستی و


به دستم دادی


تا کِی دست تکان می دهی


دستت را پایین بیاور


بگذار بروم


سال هاست در آغاز راه ایستاده ام


و کلاغی


روی شانه ام لانه درست کرده است.


   رسول یونان


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 15:14 توسط بهناز|


خیال کوچکم


در این دنیای بزرگ جا نمی شود


خواستم چیزی بگویم


کسی لب های مرا پاک کرد ..    


 علیرضا عباسی


نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 14:57 توسط بهناز|


وقتی می‌خوابی


شب را مثلِ لحافی چهل‌تکّه


می‌کِشی روی خودت


و حواس‌اَت نیست که ماه


عدلْ می‌افتد روی پستان‌هات


و ستاره‌ها...


ستاره‌ها می‌افتند به جانِ هم


(رضاکاظمی)
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 14:50 توسط بهناز|

چمدان‌اَت را بیهوده نبند


هیچ قطاری


برای بُردنِ زنی که عاشق است هنوز


توقف نمی‌کند


(رضاکاظمی)

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392ساعت 14:45 توسط بهناز|


امروز به پایان می رسد

از فردا برایم چیزی نگو

من نمی گویم :

فردا روز دیگریست

فقط می گویم :

تو

روز دیگری هستی

تو

فردایی

همان که باید به خاطرش

زنده بمانم


نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 14:50 توسط بهناز|

 

به تو که فکر می کنم

 

بی اختیار

 

به حماقت خود لبخند می زنم

 

سیاه لشکری بودم در عشق تو

 

و فکر می کردم بازیگر نقش اولم

 

افســـوس

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1392ساعت 14:44 توسط بهناز|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 

 Design By : Pichak