!-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> شعر نو زیبا



























شعر نو زیبا

بهترین شعر ها

 

بردار ديگر از سرت آن شال رنگي را
از روي چشمت عينك اصل فرنگي را
آماده ی یک جنگ دیگر شو غزال من
از تن بکن پیراهن تنگ پلنگی را
من تشنه فتح توام پس بيش از اين نگذار
در انتظار شهر خود اين اسب جنگي را
با من بگو شیرینی این خنده ها از چیست!!؟؟
یا از کجا اورده ای این شوخ و شنگی را
از خواب دهها ساله ای با بوسه های خود
بیدار كن! جاني بده اين مرد سنگی را
دور تنم ميپيچي و هر بار مي ميرم
من دوست دارم پيچش اين مار زنگي را
**
دنيا نمي خواهد هميشه مال هم باشيم
طاقت بیاور دشمنی و چشم تنگی را

(علی باقری)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 16:51 توسط بهناز|

 

روز خاموش که شد وقت درخشیدن توست
بهترین لحظه‌ی شب لحظه‌ی تابیدن توست
ابرها پشت به ماهند به تو خیره شدند
ماه پنهان شده هم محو درخشیدن توست
دیده‌ام مثل گلی باز، تو را بعد از این
فکر آشفته‌ی من در هوس چیدن توست
قرن‌ها فاصله باقی است میان من و شعر
این که شاعر شدم از معجزه‌ی دیدن توست
پلک بر هم نزنم وقت تماشا به خدا
اوج عاشق شدنم دیدن خندیدن توست

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 16:38 توسط بهناز|

تا از تو هم آزرده شوم سرزنشم کن
آه این منم ای آینه ! کم سرزنشم کن
آن روز که من دل به سر زلف تو بستم
دل سرزنشم کرد ، تو هم سرزنشم کن
ای حسرت عمری که به هر حال هدر شد
در بیش و کم شادی و غم سرزنشم کن
یک عمر نفس پشت نفس با تو دویدم
اینبار قدم روی قدم سرزنشم کن
من سایه ی پنهان شده در پشت غبارم
آه این منم ای آینه کم سرزنشم کن
فاضل نظری

 

 

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 19:35 توسط بهناز|

ای خفته در نگاه تو جادو چه می کنی ؟
آشفته دل گره زده گیسو چه می کنی ؟
امسال هم گذشت و بهار تو بر نگشت
تنها و دل شکسته لب جو چه می کنی ؟
شب های دل گرفته که خوابت نمی برد
بی بوسه ، بی نفس نفس او چه می کنی ؟
هی مانده در نگاه تو حسرت چه می کشی ؟
هی رفته از دل تو هیاهو چه می کنی ؟
بیهوده دشت های خدا را قرق نکن
حالا که رفته از دلت آهو ، چه می کنی ... ؟
ناصر حامدی

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 19:32 توسط بهناز|

 

در صدایت مستی بی حد و ممتد ریخته
در نگاهت الکل هشتاد در صد ریخته
گیسوانت فکر جنگی تازه در سر دارد و
چشمها طرح شبیخونی مجدد ریخته
شاعران از موی صاف و لخت کمتر گفته اند
بسکه مضمون در دل موی مجعد ریخته
موی از صد دولت آزاد تو بانو سالهاست
فتنه ها در دامن قشر مقید ریخته
شیطنتهایت به شیطان هم سرایت کرده است
در نگاه تو خدا آنچه نباید... ریخته


حسین زحمتکش

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 19:26 توسط بهناز|


آمدی ... پنجره ای رو به جهانم دادی
ماه را در شبِ این خانه نشانم دادی
چشمهایم را از پشت گرفتی ناگاه
نفسم را بند آوردی و جانم دادی
جان به لب آمد و اسم تو نیامد به زبان
تا به شیرینیِ یک بوسه دهانم دادی
از گُلِ پیرهنت ، چوب لباسی گُل داد
در رگِ خانه دویدی ... هیجانم دادی
در خودم ریخته بودم غمِ دریاها را
چشمه ام کردی و از خود جرَیانم دادی
سر به زانوی تو خالی شدم از آن همه بغض
مثل یک خوشه ی انگور ، تکانم دادی
شوقِ این جانِ به تنگ آمده ، آغوشِ تو بود
آن چه می خواستم از عشق ، همانم دادی
تو در این خانه ی بی پنجره ، "صبح" آوردی
روشنم کردی و از مرگ ، امانم دادی ...

اصغر معاذی

 

 

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 19:19 توسط بهناز|

 


آنقدر شــــــادی که غــــــم پیش ِ تو کم می آورد
بیکـــــران پیـــــــش ِ تو کم، پیش ِ تو کم می آورد
خنده هـــایت لرز ِ شیرین، طعم ِ لبهــــایت گسل
شیـــره ی ِ خرمـــای ِ بم پیــــش ِ تو کم می آورد
ارغـــــوان ِ تن طــــــلا ! گلبــــرگ ِ نایاب ِ کویـــر
زعفـــــران با هر گــــــرم پیــــش ِ تو کم می آورد
خوشخـــرام و تیزپــایی حســرت ِ هرچــه پلنــگ
گلـــــه ی ِ آهـــــوی ِ رم پیــــش ِ تو کم می آورد
تن بلـــــورین و کمـــــرباریک، وقــت ِ خستـــگی
استــــکان ِ چــــــای ِ دم پیـــش ِ تو کم می آورد
کــــافی است آرام بگـــــذاری و برداری دو پلـــک
رقــــص ِ پــــاروی ِ بلــــم پیـــش ِ تو کم می آورد
خم به ابـرو "کشتی"ام با چشمها، خاکت شدم
فـــوت و فـــنّ ِ زیر ِ خـــم پیــش ِ تو کم می آورد
روی ِ تو "والشمس"؟ هرگز، موی ِ تو "واللیل"؟ نه
بس که زیبـــایی، قســــم پیش ِ تو کم می آورد
هر ستــــاره صفر ِ پیش ِ پای ِ تو مهتــــاب ِ من
آسمــــــان با هر رقــــم پیــــش ِ تو کم می آورد
آفرینــــش میــــرسد روزی به پایــــان و تو نــــه
پس خــــدا هم با عــــدم پیــش ِ تو کم می آورد
بردی از من دل، ولی هیـــچ ارزش ِ بردن نداشت
این دل ِ دیوانـــــه هــــم پیـــش ِ تو کم می آورد
این غــــزل یعنی تمام ِ عشــــق ورزی های ِ من
گرچــه میـــدانم قلــــم پیــــش ِ تو کم می آورد

شهراد میدری 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم دی 1393ساعت 14:35 توسط بهناز|

 

دلم خیلی گرفته، کاش زنگی میزدی امشب
الو میگفتی و حرف ِ قشنگی میزدی امشب

به دیدارم شبیه ِ پیش از این می آمدی ای کاش
به سوی ِ پنجره آهسته سنگی میزدی امشب

خودم شکل ِ دری را میکشیدم باز بر دیوار
تو هم با بوسه آن را آب و رنگی میزدی امشب

کنارم راه میرفتی برایم شعـــــــر میخواندی
قدم با چشمهای ِ شوخ و شنگی میزدی امشب

سرانگشتت مرا می برد تا انگور و موسیقی
لبالب از پیاله تار و چنگی میزدی امشب

عزیزم چه می گویم؟ به هذیانم نخند این قدر
چه میشد بی هوا حرف از سرمستی میزدی امشب

از اقیانوس می آیم به سوی ِ ساحـــــــل امن ات
سری ای کاش تا مرز ِ قشنــگی میزدی امشب

 

(شهراد میدری)

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 18:11 توسط بهناز|

ماه بانوی ِ جزیره دلبری را بیخیال
دامن ِ گلدار ِ رقص ِ بندری را بیخیال

من حواسم هست که دیوانه ات باشم مدام
مو پریشان تر نکن، یادآوری را بیخیال

می زنم پارو میان ِ موج های ِ نیلی ات
ناخدا آن بادبان ِ روسری را بیخیال

چشم الماس ِ زمرد پیکر ِ یاقوت لب
نقشه ی ِ گنجی خودت، نقش ِ پری را بیخیال

پیش باید رفت در دریای ِ مواج ِ تنت
نه نینداز آن پلاک ِ لنگری را بیخیال

تفرقه ایجاد خواهد کرد آخر این شکاف
خط ِ بین ِ سینه های ِ مرمری را بیخیال

دور ِ انگشت ِ تو می چرخم به هر سو خواستی
آن سکان ِ حلقه ی ِ انگشتری را بیخیال

(شهراد میدری)

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 18:5 توسط بهناز|

 


زیر ِ باران، بوسه گرمت می چسبد عجیب
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب

معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب

کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب

از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب

من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب

کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب

 

(شهراد میدری)

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 17:52 توسط بهناز|

 

هرچه نامت می نشیـند بر لبانم بیشتر
لرزه می افتـد به سرتاپای ِ جانم بیشتر
سهم ِ شیرین گرچه از فرهاد شد یک بیستون
سهم ِ تو از چلستــــون ِ اصفهانم بیشتر
پیرهن از رنگ های ِ شاد می پوشی و من
میشود رنگین کمان در آسمــــانم بیشتر
مثل ِ ماژیکی که بر هر نکته ای خط میکشد
میکشی رژ بر لبت یعنی بخوانم بیشــتر
مست ِ مستم کن چنان تا شهر را برهم زنم
هی بریز از بوسه ات در استکـانم بیشتر
در دلم قصــر ِ تو هر اندازه بالاتر رود
عاشق و آواره و بی خانمــانم بیشتر
یک درشکه زیر ِ باران چشم بر راه ِ من است
عشق یعنی بی تو حاشا که بمانم بیشتر

(شهراد میدری)

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی 1393ساعت 17:43 توسط بهناز|

باز با ارتش زیبایی تو درگیرم

خط چشمت خبر از خط مقدم دارد

لای موهات اسیرم ، تو مرا دار بزن 

آنکه پیروز شده حق مسلم دارد

بعد هر حادثه امداد رسانی رسم است

لعنتی لمس تنت زلزله بم دارد

وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ

با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد
 
 
 
نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 21:27 توسط بهناز|

 

جنگل و یک کلبه و گیتار، از این بیشتر
دستهایت توی دست یار، از این بیشتر

بوی نم نم های باران، شُرشُر رود و نسیم
کاهگل با عطر گندمزار، از این بیشتر

جیک جیک خیس گنجشکان پشت پنجره
نغمه های مخمل تکرار، از این بیشتر

قل قل کتری چای و دود هیزم در اجاق
استکان چینی گلدار، از این بیشتر

پیک در پیک شراب و مزه اش سیخ کباب
روشن از سیگار هی سیگار، از این بیشتر

فال خواجه حافظ شیراز و قلیان بلور
غرق آواز حمیرا تار، از این بیشتر

از خودت چیزی بگو عشقم که دلتنگ توام
شور و شوق لحظه ی دیدار، از این بیشتر

باورش سخت است بعد از سالها پیش همیم
هر دو باهم تا سحر بیدار، از این بیشتر

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 21:21 توسط بهناز|

 

خواستم پنجره را باز کنم گفتی نه
جای ِ مهتاب تو را ناز کنم گفتی نه

دست بردم بزنم پرده به یکسو و خودم
خانه را غرق در آواز کنم گفتی نه

به سرم زد گل ِ گلدان ِ اتاقت بشوم
عطر ِ خود را به تو ابراز کنم گفتی نه

آرزو داشتم آیینه شوم تا که تو را
یک دل ِ سیر برانداز کنم گفتی نه

زخمه برداشتم از شوق شده مثل نسیم
تاری از موی ِ تو را ساز کنم گفتی نه

آمدم حافظ ِ آن شاخه نباتت باشم
عشق را ساکن ِ شیراز کنم گفتی نه

زیر ِ آوار ِ سکوتی که به جانم می ریخت
لب گشودم سخن آغاز کنم گفتی نه

دلخور از تو به در ِ باز ِ قفس خیره شدم
آسمان گفت که پرواز کنم گفتی نه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 21:17 توسط بهناز|


طب سوزنی عجیبی ست
مرور خاطراتت
تمام سوزن ها یک جا
در قلب آدم فرو می رود

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 14:4 توسط بهناز|

قبله ام کج نیست

نیم رخش را دوست

دارم...

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 13:54 توسط بهناز|

اگر به دنبال آن کسی هستید که زندگی شما را تغییر دهد

نگاهی به آیینه بیندازید …

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 13:50 توسط بهناز|

 

حکایت زندگی ما شده مثل دکمه ی پیراهن. . .
اولی رو که اشتباه بستی تا اخرش اشتباه میری. . .
بد بختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به اخرش

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 12:50 توسط بهناز|

 

هیچ چیز جز تو کام نمی آورد.شرط میبندم
کس مقابلت دوام نمی آورد شرط می‌بندم
هیچکس برای مرغ گرفتاردر بند و زندانی
ریسمان و دام نمی آورد شرط می‌بندم
نقض میکنم ...و مطمئنم. که دیگر این قانون نیست
عشق با خودش حرام نمی آورد..شرط می‌بندم
هر کسی که بست حلقه ی گیسوی یار به دست
در اسارت دوام نمی آورد..شرط می بندم
مست میکند مرا لب انگوری ات ..ای شراب ناب
ساقی اما چنان تو جام نمی آورد..شرط می‌بندم
من اسیر چشمهای توام حلقه در گوش خواهم کرد
مثل تو کسی غلام نمی آورد..شرط می‌بندم
در تو حل شده تمامی من...مثل دریا ویک قطره
آنچنان که کس به خاطر نمی آورد..شرط می‌بندم
هیچکس برای عشق دلش نمی طپداحترامش رفت
احترام،احترام نمی آورد شرط می‌بندم
عشوه های تو نظیر ندارد درین شهر..
پیششان خدا..دوام نمی آورد..شرط می‌بندم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 12:39 توسط بهناز|

زیبایی
آنقدر که می ترسم
عاقد
خطبه عقد را به نام خود بخواند

 

 

 
نوشته شده در پنجشنبه ششم آذر 1393ساعت 12:31 توسط بهناز|

گاهی قبل از رفتن

قبل از به زبان آوردنِ

خداحافظ

چشمانت را ببند

به لحظه هایتان

به خنده هایتان

به دعوا و بچه بازی هایتان

به بی حوصلگی ها و بعد دلتنگی هایتان

به حسودی هایِ عاشقانه تان

به لحظه هایتان

فکر کن !

اگر لبخندی رویِ لبهایت آمد

اگر دلت برایش بی تابی کرد

اگر فکرِ دستهایش مجنونت کرد

یک قدم به عقب بردار

نگاهش کن

:بگو

راستی . . فردا با هم قرار همیشگی

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 23:22 توسط بهناز|

 

مشکل از تو نبود

 از من بود

 با کسی حرف میزدم

 که سمعک هایش را

پیش دیگری جا گذاشته بود

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:34 توسط بهناز|

 

بعضی ها به دردِ هم نمیخورند

ولی تا میتوانند به هم درد میخورانند

 

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:29 توسط بهناز|

 

آرام بگیر در پوستت،هی با توام...

اگر آرام نگیری دیگری آرام میگیرد ازدریدن پوستت...

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:23 توسط بهناز|

 

گاهی باید ذهنمان را مزه مزه کنیم...

شاید آشی را که برای خودپخته ایم...

آن چیزی نباشد که میخواستیم

...

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:19 توسط بهناز|

تا به کی باید رفت

از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ‚ نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری

به بهاری دیگر

 

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 18:12 توسط بهناز|


  ناز تو و نیاز تو ، شد همه دلپذیر من
ناز تو دلپذیر شد ، هستی نا گزیر من

جز تو هوس نمی کند ، گویه ی کس نمی کند
دم ز تو می زند همین ، خوی بهانه گیر من

اینک و آنکم دگر ، از تو شده است بارور
آه که بی تو شد هدر ، پار من و پریر من

ای به منِ گرفته خو ! بی تو به کار جست و جو
خود نرود به هیچ سو ، دست و دل اسیر من

به هر چمن رسیده ام ، از تو نشان ندیده ام
تو در کجا شکفته ای ، ای گل بی نظیر من ؟

من همه با تو راستم ، چشم تو گفت و خواستم
خواستی و جسور شد ، خواهش سربه زیر من

چشم گلاب خانه ات ، مشک رها به شانه ات
نافه ی آهوانت ، قافله ی عبیر من

به هر کجا می گذرم ، به هرکسی می نگرم
عکس تو قاب می کند ، آینه ی ضمیر من

کوکبیان چشم تو ، طاق هزار کوکبند
باغ معلق شب اند ، خم شده بر کویر من

عشق تو بود و شعر ما : یک وطن و دو پادشا
گفتم شان که از شما ، تا که بود ، امیر من ؟

پاسخ من از آن میان ، عشق تو داد و گفت : هان
سینه ی تو سریر او ، سینه ی او ، سریر من ..



نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 20:38 توسط بهناز|

 

تصویر مرا قاب کن
تا میان چهار چوب بمانم
تا همیشه ..
و بیاموزم که مرز برای گذر نیست
برای نرفتن است ..

:::

سالهاست
که از جزیره ای متروک
نامه ای را در بطری روانه آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی ..
گاهی فکر می کنم
کسی می آید
و با همان شیشه برایم شراب می آورد ..
 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 20:10 توسط بهناز|

 

تو مي نوشتي روي شيشه

آن نامه هاي سرخ تبدار!

من مي نوشتم پاسخت را

اما فقط بر روي ديوار!

گل مي نشاندي روي شيشه

من شعر مي خواندم برايت

آهسته مي خواندي مرا باز

من گريه مي كردم بیادت

دل مي كشيدي روي شيشه

دل مي كشيدم روي ديوار

تو منتظر از پشت شيشه

من منتظر آن سوی ديوار

وقتي كه باران محو مي كرد

شعر مرا از روي ديوار

يك بوسه از تو روي شيشه

يك بوسه از من روي ديوار

وقتي كه مي خنديد خورشيد

عشق تو بود آنسوی شیشه

نقش مرا ترسيم مي كرد

دستان تو بر روی شیشه

من لمس مي كردم غمت را

هر چند بودم پشت ديوار

یک قطره اشكت روي شيشه

با سايه هاي درهم و تار

آخر نوشتي روي شيشه

مشتي بزن برروی ديوار

سنگي بزن برقلب شيشه

من هم نوشتم روي ديوار

بايد فرو ريزد از اين پس

اين شيشه ها و سنگ و ديوار

باران خوشبختي ببارد

بر لحظه هاي سبز ديدار

ورنه فقط اسمي بماند

از قصه ي اين يار و دلدار

آنهم فقط بر روي شيشه

آنهم فقط بر روي ديوار...

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 22:48 توسط بهناز|

 

برایم گریه کردی باز پیداست

صدای هق هقت را میشناسم

میان ناله های پشت دیوار
 
عاشقانه گفتنت را میشناسم

مخواه پنهان کنی از من غمت را

سکوت نامه ات را می شناسم

دلت در حسرت پایان هجر است

دل شوریده ات را می شناسم

تمام سال و ماه وهفته و روز

غم دیرینه ات را می شناسم

نمی خواهی مرا غمگین ببینی

نگاه عاشقت را میشناسم

ولی از من مپوشان درد خود را

که راز سینه ات را می شناسم

مپوشان سرخی چشمان خود را

غروب دیده ات را می شناسم

دوباره گریه کردی مثل هر شب

نگو نه عادتت را می شناسم

 

نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 17:57 توسط بهناز|


آخرين مطالب
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 

 Design By : Pichak